تبلیغات
راز افتاب
قالب وبلاگ

راز افتاب
در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک بزرگ شد در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است! 
نویسندگان
نظر سنجی
دوست عزیز چه موضوعاتی رو بیشتر دوست داری؟






صفحات جانبی

توی همون چند روز تعطیلی  بر خلاف خیلی ها که برنامه داشتن بِرَن مسافرت ، بنده باید توی خونه می شِستَم و درست روز بعد از تعطیلی یک پروژه مهم رو  تحویل می دادم .

تو فکر این بودم که کارم رو از کجا شروع کنم که یه مرتبه تلفنم زنگ خورد .

بله ، یکی از دوستام برنامه ی مسافرت تفریحی چیده بود و کلی هم اصرار که باهاشون برم .

ولی من که می دونستم یه عالمه کار دارم قبول نکردم .

اما این دوست ما ول کن نبود .کلی وعده  و قول اینکه زود بر می گردیم و اصرار و این حرفا که بالاخره ما رو راضی کرد به رفتن .

خلاصه ، جای شما خالی کلی خوش گذشت .

الحق و الانصاف ، طبق قولی هم که داده بود زودتر برگشتیم تا من هم به کارام برسم .

اما ماجرا هنوز تموم نشده ...

فکرشو بکنید ، خسته و کوفته از مسافرت برگردی و بشینی پشت کامپیوترت تا کلی کار عقب مونده رو انجام بدی ، اونوقت دقیقاً تو همون روز تعطیل ببینی کامپیوترت خراب شده !

سراسیمه تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به چند تا از دوستام . ولی فایده نداره.

سعید که گوشیش خاموشه ، رضا در دسترس نیست ، محمد و علیرضا هم که گوشیشونو جواب نمیدن .

نمی دونستم که چی کار کنم .

کیس کامپیوترم رو بغل کردم و سراسیمه از خونه زدم بیرون .

اینجا رو ببین !

انگار عالم و آدم امروز دست به دستِ هم دادن که من فردا از کارم اخراج بشم .

آخه من نمی دونم ، الآن چه وقت خراب شدن آسانسوره .

نمی دونین ، اینکه آدم 7 طبقه رو از پله ها بره پایین ، اونم با یه کیس توی بغل چقدر سخته . وقتی رسیدم پایین ، دیگه به سختی راه می رفتم اما با این حال بدو بدو می رفتم که نکنه ببنده .

همه ی اینا یه طرف ، خدا کنه کامپیوترم  مشکل اساسی نداشته باشه .

نکنه بهم بگه ، باید چند روز اینجا بمونه تا درست شه . اگه بگه ، اونوقت تکلیف پروژه ی فردا چی میشه ؟

توی این فکرا بودم که چشم به کرکره ی بسته ی کافی نِت افتاد .

خدای من ، اینکه تعطیله .

همونطور که کیس توی بغلم بوده ، عین آدمای درمونده نشستم روی پله های جلوی مغازه .

داشتم خودمو سرزنش می کردم که ای کاش به اون مسافرتِ لعنتی نرفته بودم .

در همون حال ، کفش های یه عابر توجهم رو جلب کرد .

آروم آروم ، سرم رو بالا آوردم و ناخودآگاه با اون عابر میان سال ، چشم تو چشم شدم .

همین که از جلوم رد شد ، بعد از چند قدم ایستاد .

دستش رو توی جیبش کرد و کلی کارت های مختلف در آورد و بین اونا شروع کرد به گشتن.

یکی رو نگه داشت و بقیه رو گذاشت تو جیبش .

بعد به سمت من اومد .کارت رو روی  کیسِ من گذاشت .

به من نگاه کرد و گفت : " فکر کنم که این  به درد شما بخوره" . بعدش هم سرش رو انداخت پایین و رفت .

کارت رو برداشتم .

وای خدای من ، ببین روش چی نوشته :

 " مرکز پاسخگویی تلفنی به سوالات کامپیوتری " .

 

به سرعت بلند شدم و به سمت خونه برگشتم .کامپیوترم رو گذاشتم سرِ جاش و سیم هاش رو وصل کردم .

تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به شماره ی روی اون کارت .

-       رایانه کمک بفرمایید .

-       سلام ، شما روزهای تعطیل هم کار می کنید ؟

-       بله ، این مرکز شبانه روزیه .

-       خوب ، خدا رو شکر . راستش من یه مشکل پیدا کردم و ....

 

شاید باورتون نشه که مشکل کامپیوترم ، با راهنمایی اون کارشناس فقط توی 3  دقیقه  برطرف شد و جالب اینکه هزینه ی اون هم 1200 تومان شد که بعداٌ میاد روی قبض تلفنم .

 

وقتی کارم انجام شد به خودم گفتم :

اگه اون عابر ، حاضر نمی شد که برای من یک لحظه مکث کنه یا اون شماره رو به من نمی داد ، الآن من در چه حالی بودم ؟

بعد از اون شد که تصمیم گرفتم ، توی زندگیم  موقع پیاده روی ، زمان رانندگی ، توی محل کار ، داخل مترو و تاکسی و اتوبوس ... گاهی اوقات ، دیگران رو هم ببینم و برای اونها مکث کنم .

چون ممکنه دیدن چیزهایی که معمولاً نمی بینیم و مکث ساده ی ما برای اونها ، برای کسی فرصتِ با ارزشی باشه .


[ یکشنبه 6 شهریور 1390 ] [ 09:09 ب.ظ ] [ razi ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

سلام دوستان عزیزم به وبلاگ من خوش اومدین...

امیدوارم لحظات خوبی داشته باشید.
حتما نظر یادتون نره.
مرسی
ღღღღღღღღღღღღ


زمان خیلی زود میگذرد ...
حالِ الان ما با حال دیروزمان پر از تفاوت است...
آن روزها ما قادر بودیم
از هر اتفاقی،
یک شادی طولانی بسازیم!
و این روزها
سخت بدنبال یک اتفاقیم...



آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :